تبليغاتX
بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است

بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است

A_AA_AA***


زود قضـــاوت نكنيــم !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
 

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............. پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!


+writing inThu 11 Sep 2008TiMe4:23 AMwriterA*_*A | |

 

مراقب ماسه های زندگی باشید.

 

 

 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شی را روی میز گذاشت.

 وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است

؟ و همه تایید کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد.

سنگریزه ها بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند. دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و همه تایید کردند.

 

دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل ظرف ریخت و ماسه ها، همه جاهای خالی را پر کردند.

 

او یکبار دیگر پرسید آیا ظرف پر است؟ و دانشجویان یک صدا گفتند «بله»

 . سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میزش برداشت و روی همه محتویات شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر میکنم!! همه دانشجوبان خندیدند

.در حالی که صدای خنده فرو می نشست پروفسور گفت:حالا من می خواهم شما را متوجه این مطلب کنم که این شیشه ، نمایی از زندگی شماست.

 

توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند! خدا،خانواده،فرزندان،سلامتی،دوستان و علاقه تان.

 

چیزهایی که اگر بسیاری از مال و اموالتان از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگی تان پا بر جا خواهد ماند.سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کار ،ماشین و خانه تان.

 و ماسه ها هم سایر چیزها هستند.مسایل خیلی ساده»”. پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها در ظرف قرار دهید دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف نمی ماند.

 درست عین زندگی.اگر شما همه وقت و انرژی را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگر جایی و زمانی برای چیزهایی که برایتان اهمیت دارند باقی نمی ماند.

 

به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت دارد توجه زیادی کنید.با فرزندانتان بازی کنید با دوستانتان بروید بیرون و با آنها خوش بگذرانید

. همیشه وقت برای تعمیرات و خرابی ها و تمیزکردن خانه هست. اول مواظب توپ های گلف باشید. چیزهایی که واقعا برایتان آهمیت دارند. موارد دارای اهمیت را مشخص کنید

.بقیه چیزها همان ماسه ها هستند. یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت :”خوشحالم که پرسیدی.

این فقط برای این بود که به شما نشان بدهم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله است.همیشه در آن جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست»”

+writing inSun 31 Aug 2008TiMe3:58 AMwriterA*_*A | |

مـــلاقــــات بـــا خــــداونـــد

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند :
امیلی عزیز ،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم ، با عشق ، خدا
.


امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم ! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت ، با این حال براي خريد و تدارك ميهماني به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خيلي عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خريد با زن و مرد فقیری روبرو شد ! آنها به امیلي گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد فقير گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهاني درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد ! انگار ندايي در درون او ملامتش ميكرد . ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید ! آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید : وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد !
كلمات ساده و مختصري در آن نامه نوشته شده بود :
امیلی عزیز ،
از پذیرایی بي نظيرت و کت خوب و زیبایت متشکرم ، با عشق ، خدا .

 

دوستان خوبم شايد اينگونه بنظر برسد كه در نگارش اين داستان تا اندازه اي اغراق شده ، چون باور كردني نيست كه شخصي بصورت فيزيكي نامه اي به اين شكل دريافت كند آنهم از سوي خدا ! خدايي كه جا و مكاني ندارد ولي در همه حال پيش ماست !
اما مسلما برخي الهامات قلبي و گرايش هاي ذهني ما را به سمت و سوي خير و نيكي هدايت مي كند كه اين باور همان حضور قلب ما در پيشگاه خداوند يگانه است چرا كه جهان هستي جلوه اي از محضر خداست .

+writing inWed 6 Aug 2008TiMe5:52 PMwriterA*_*A | |


عشق چيست و دوست داشتن كدامست ؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

+writing inWed 6 Aug 2008TiMe3:16 AMwriterA*_*A | |


عشق چيست و دوست داشتن كدامست ؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

+writing inWed 6 Aug 2008TiMe3:16 AMwriterA*_*A | |


روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."

بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .

در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همكاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است .

همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe6:34 PMwriterA*_*A | |




دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe5:48 PMwriterA*_*A | |

گـفــــت و گـــــــو
 
 
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 
  من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
 
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
 
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
 
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
 
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
 
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
 
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
 
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
 
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
 
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
 
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
 
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
 
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
 
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
 
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
 
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
 
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
 
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
 
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
 
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
 
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
 
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
 
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
 
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
 
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
 
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
 
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
 
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
 
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
 
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
 
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
 
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
 
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
 
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
 
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
 
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
 
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
 
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
 
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
 
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
 
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
 
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
 
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
 
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
 
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
 
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
 
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
 
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
 
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
 
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
 
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
 
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
 
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
 
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم
 
  شعر : مریم حیدرزاده

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe5:41 PMwriterA*_*A | |






امروز که دارم .
می نویسم یه احساس دیگه دارم .
یه احساسی که از درون قلبم می خوام فریاد بزنم احساسم و خالی کنم که بگم هر جا هستم به یادتم .
می خوام اسمشو فریاد بزنم بگم که دوسش دارم .
ولی زبانم جرات فریاد زدن نداره ........
سکوت .
سکوت .
سکوت
باز هم باید سکوت کنم تا درده این عشق را در خودم خاموش کنم

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe6:0 AMwriterA*_*A | |




یه روزی فكر میكردم بدون تو میمیرم
پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم
یه روزی فكر میكردم كنار تو میمونم
تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم
یه روزی فكر میكردم برام خیلی عزیزی
اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی
یه روزی فكر میكردم صادق و باوفایی
اما حالا میبینم از این حرفا رهایی
برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی
فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی
فقط بدون كه دیگه تو قلب من تو مردی
خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی
منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم
منم میخوام مثل تو با یكی آشنا شم
الان دیگه میفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود
خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه
تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه

+writing inMon 14 Jul 2008TiMe5:57 AMwriterA*_*A | |



+writing inSat 12 Jul 2008TiMe5:37 AMwriterA*_*A | |



عشق از دوست داشتن پرسید فرق من و تو چیست؟ پاسخ داد: من با یك سلام شروع میشوم و تو با یك نگاه. من با یك دروغ از بین میروم و تو با مرگ

A***و يادم مي آيد آن آخرين روزي كه تورا در آغوش گرفتم ***A

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:48 PMwriterA*_*A | |




اگر باران بودم ،آنقدر می باریدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ، مثل باران بهاری به پایت می گریستم اگر گل بودم شاخه ایی از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میكردم اگر عشق بودم ،آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم ولی افسوس كه نه بارانم ،نه اشك ،نه گل و نه عشق اما هر چه هستم* A***دوستت َدارم***A

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:42 PMwriterA*_*A | |







دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــر نگــــاه کنیم.
A*********************************************A
چقدر خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره نه به خاطر اینكه تنهاست و نه از روی اجبار بلكه به خاطر اینكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داشته باشه


+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:35 PMwriterA*_*A | |

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:11 PMwriterA*_*A | |




هیچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری .......اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت رفت علاوه بر اینکه خاطره بجا میزاره می تونه یه تجربه هم بجا بزاره
 

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:10 PMwriterA*_*A | |



+writing inMon 7 Jul 2008TiMe9:6 PMwriterA*_*A | |




وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت به

انتظار آمدنش نشستم وقتی دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا

دوست داشتم وقتی اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد

شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe6:4 AMwriterA*_*A | |



کجا بودی وقتی برات شکستم/یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم/

کجا بودی وقتی غریبی و درد/داشت منه تنها رو دیوونه میکرد/

کجا بودی وقتی که از پنجره/میپرسیدم این چندمین عابره/

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم/ که دستات آروم بشینه تو دستم/

کجا بودی وقتی که گریه کردم/ازتو به آسمون گلایه کردم/

کجا بودی وقتی کنار عکسات/شبا نشستم به هوای چشمات/

کجا بودی تو لحظه ی نیازم/وقتی میخواستم دنیامو بسازم/

کجا بودی ببینی من میسوزم/عین چشات سیاهه رنگ روزم/

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم/نبودی من عاشق دنیات بودم/

کجا بودی وقتی دیوونت بودم/ وقتی که بیقرار شونت بودم/

کجا بودی وقتی چشام به در بود/ترانه هام شکایت سفر بود/

غم نبودنت مث آتیشه/تو این دو خط ترانه جا نمیشه

+writing inMon 7 Jul 2008TiMe5:57 AMwriterA*_*A | |



گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. گفته بودی قاصدک ها گوش شنوا دارند ، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی از قاصدک هستم ؛ اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند؟

+writing inSat 5 Jul 2008TiMe8:57 PMwriterA*_*A | |